امشب دفترچه ام را باز کردم و به یادداشت هایی که اکتبر سال گذشته نوشتم نگاه می کرم. برنامه ای ۱۳ هفته ای داشتم تا سال ۲۰۲۰ را با همه‌ حالت‌های مختلفی که ترسیم کرده بودم آغاز کنم، یک نقشه ی راه کشیده بودم. چیزهایی که اذیتم میکرد، چیزهایی که …

سه روز پیش محمد پیام داد که باهم صحبت کنیم، هیچ وقت بین ما اینطور نبود در این سالها، اراده می کردیم زنگ می زدیم و ساعت ها صحبت می کردیم. یا سالهای دورتر که با دوتا ماءالشعیر کلاسیک می آمدم ته کوچه. می دانم محمد این روزها خیلی سرش …

پلی لیست «while my stomach churns» را پخش می کنم« تو روز میشوی هر شبو صبح میشوی هر روزتو خواب راحتی داریخیال بافیت بد نیستخیال كن كه خواهی رفتهمین كه رفتی و مُردمتلاش كن كه برگردیو در كمال خونسردیمرا به خاک بسپاری» من از سال‌های دور، همان سال های دبیرستان …

کنار پایانه نوبنیاد نگه داشت، دست دادم و از ماشین پیاده شدم. صدای بوق تاکسی ها و ماشین هایی که با سرعت توی اتوبان می تازیدند گوشم را پر کرده بود. بغض گلویم را گرفته بود و وقتی به بالای پل رسیدم داد زدم، تا توانستم داد زدم تا آن …

دلم در روزهای ۲۰۶ سفید گیر کرده، روزهایی که محسن با دُل دُل می‌آمد سر شاپوری و می‌نشست صندلی شاگرد تا من پشت فرمون بنشینم و برویم تا لواسان. روزهایی که شش صبح به عشق روضه و حال خوبش می زدیم بیرون و نصف شب برمیگشتیم‌ خانه. محسن میگفت «حاجی …

صورتم رو با گوشه ی آستین تی شرت سبز راه راهم خشک می‌کنم. نی نوا به رقص و سما رسیده و دیگه میتونم آبغوره‌گیری‌م رو تمومش کنم. ظرف کنار دستم که دانه های گیلاس و یک هسته‌ی آلو توش مونده رو ورمیدارم و میذاریم توی سینک. هنوز نمیدونم شام چی …

لحظه ای که کاریشما از سمت چپ ناگهانی دو دفاع مارو رد کرد و با بیرون پا کنج دروازه بیرانوند رو نشونه گرفت، داشتیم کم کم نا امید میشدیم تا نیمه دوم خطای تو محوطه جریمه و کمک داور ویدویی و پنالتی! پنالتی که نه، آوردگاه خوف و رجا. چیزی …

روزهای اول مهاجرت صغری به این سرزمین آن قدر مشغول به تحصیل و نان شب بودم که اندک فرصتی هم برای گوش دادن موسیقی پیدا نمی کردم. رابطه ام با موسیقی خلاصه میشد به زمان‌های کوتاه پیاده‌روی بین خانه و دانشگاه و یا آخر هفته هایی که چه میشد که …

سه شنبه ۲۰ مارس حوالی ظهر از خواب بیدار شدم، تا سال تحویل به وقت اینجا ۵ ساعتی زمان بود. مثل همیشه ی روزهایی که کلاس ندارم، کتری م رو نصفه اب کردم گذاشتم جوش بیاد، برگ های چای گیلان رو با یه تیکه دارچین ریختم توی کتری و گذاشتم روی …

بعد از جلسه ی اسکایپی صبح با شرکت پروژه مون سریعا رفتم تا به مشاوره ی اسکاپی ام با مربی برسم، پنچ دقیقه ای دیر کردم ولی تو واتسپ بهش پیام داده بودم که جلسه قبلی ام دیر تموم شده و دارم دنبال یه جا میگردم برای تماس با شما. مع …