اگه تو باغ باشیم خیلی بهمون خوش میگذره …

دیشب به محمد گفتم که چیزی تو قلبم فرو رفته که اگه درش بیارم دردش بیشتره.. هر روزی که میگذره دارم بهتر می فهمم و یاد میگیرم که عشق چه شکلیه. که ارزش من چقدره براش و ارزش اون چقدره برام.. دوست دارم این حرف ها یادم بمونه امشب. مثل هرسال هلال شب اول که سر میزنه دلم شور میزنه. دیشب در جمعیت بودم، اما نبودم. دلم جای دیگه‌ای بود. نیمه شب اومدم خانه و نشستم سیر گریه کردم. چقدر این گریه رو دوست دارم چقدر بهش احتیاج دارم. پاشدم دوش گرفتم و نشستم پای حرف های حاجی و باز به خودم اومدم …

اصن که چی؟ زندگی یعنی چی؟ آخرش؟ برای چی اومدیم اینجا با این همه مشکلات و محرومیت ها و مصیبت‌ها دست و پنچه نرم می کنیم؟ همه چی برامون زیر سواله. چیز جالب لذت بخشی نمی بینیم…

مگه حسین زیر تیغ شمر کوکش کیف نبود. از یک صبح تا عصر رفته در میدان و کشته بغل کرده اما هیچ کسی انقدر شاد، سرحال و بانشاط اون هم غوطه ور در این همه مصیبت دیده نشده.. این همه نشاط! انگار که لبریزه از شادی. سلطان در تخت سلطنت انقدر خوش نیست که حسین غوطه ور در اون همه مصیبت! اما وجودش مالامال از انواع و اقسام لذته! چرا؟ چون که اگه تو باغ باشیم خیلی بهمون خوش میگذره..

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور، کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور. یعنی همین الانش گلستان نیست؟ بعدن میشه؟ الان نمیشه حال کرد؟ یعنی ما الان نشستیم یه روزی خوشی بیاد؟ همین الانش نمیشه خوش بود؟

photo: Paris Plages 20 August 2020 / © davood.maeili

2 نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *