شبانه‌های بیداری

پلی لیست «while my stomach churns» را پخش می کنم
« تو روز میشوی هر شب
و صبح میشوی هر روز
تو خواب راحتی داری
خیال بافیت بد نیست
خیال كن كه خواهی رفت
همین كه رفتی و مُردم
تلاش كن كه برگردی
و در كمال خونسردی
مرا به خاک بسپاری»

من از سال‌های دور، همان سال های دبیرستان که پشت لبم سبز شده بود خیلی طلبه ی محسن چاوشی بودم، همیشه در سفرها توی ماشین مشکل داشتم که بابا میخواست شجریان گوش کند و من چاوشی! جوان ناپخته ای بودم دیگر! از وقتی آمدم اینجا تصمیم گرفتم دیگر چاوشی گوش نکنم، دلم را یک جور دیگری می‌سوزاند لامصب. چاوشی برای من مثل یک مازوخیسم بود. از آن خودآزاری های لذت بخش، من را به سالهای دور بر میگرداند، سالهایی که تا شکست عشقی میخوردم یک پاکت ماربرو پایه بلند میگرفتم و می رفتم تا بالاها، یک جایی که کل شهر زیر پایم بود و هیچکسی بالای سرم نبود. گاهی تنها گاهی با میمج یا حب یا به یا محسن.. انقدر رفته بودیم که جای جای ارتفاعات تهران را دیگر بلد بودیم. یک جایی داشتم برای خودم که می گفتیم بام ممدسعید، هنوز هم هست. واقعن عجیب بود حالم، چه تصوری از حال خودم داشتم آن‌ موقع نمی دانم. از آینده که مطلقن هیچ ایده ای نداشتم، یعنی خب میگفتیم کار می کنیم و اپلای می کنیم و می رویم و بعد برمیگردیم و همینطور چیزها دیگر. یک چیز را ولی همیشه داشتم، یک «هدف حیات و محرک زندگی» به قول چمران. ولی عجیب بود همین که با هم چند پوک می زدیم و زمین و زمان را فحش می دادیم و خودمان را می ریختیم بیرون و دلمان خالی می شد حالمان خوب میشد. بعد برمیگشتیم خانه و چقدر این خانه برگشتن سخت بود. همیشه ساعت از ۱ و ۲ شب گذشته بود و باید خیلی آرام کلید را می انداختم پشت درب تا صدای قژ قژ آن درب قدیمی خانه مان مادرم را بیدار نکند. دلم برای آن سال‌ها خیلی تنگ شده. همان سال‌هایی که آه در بساط نداشتم و به نیمه ماه میرسید حسابم خالی بود و برای همین همیشه دو هفته اول ماه اخلاق بهتری داشتم! چرا اینطور شدیم پسر؟ چرا حال ما نسبت مستقیم دارد با موجودی حساب بانکی مان؟ نمیدانم دیگر جوان بودیم اینطوری بودیم و شاید هنوز هم همینیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *