سیصد روز بعد

کنار پایانه نوبنیاد نگه داشت، دست دادم و از ماشین پیاده شدم. صدای بوق تاکسی ها و ماشین هایی که با سرعت توی اتوبان می تازیدند گوشم را پر کرده بود. بغض گلویم را گرفته بود و وقتی به بالای پل رسیدم داد زدم، تا توانستم داد زدم تا آن سنگینی که ته گلویم مانده بود خالی شود. تا دیگر گریه نکنم، لااقل آن دو روز را گریه نکنم تا مادرم ناراحت نشود. به م. پیام دادم:
«خسته‌م حاجی
خیلی خسته‌م
نفسم بالا نمیاد»
و از ضلع غربی پیاده روی خیابان پاسداران به سمت جنوب راه افتادم. هر چند قدم کنار شمشادها می‌نشستم و ذره ذره اشک می‌ریختم، حواسم بود که صورتم ورم نکند و چشمانم قرمز نشود. م. جواب داد:
«حاجی سلام خوبی؟
یه چیزی بهم میگی؟
نه آروم باش حالا، شب می بینمت.
ناراحت نباش.»

سیصد روز پیش ساعت ۱۱:۳۰ صبح روی پل نوبنیاد-صدر داد میزدم تا اگر قرار بر آن است همه چیز برایم همانجا تمام شود، تمام شود. سیصد روز پیش این روزها را نمی دیدم. آدم چه می‌داند فردایش چه میشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *