دویدن در مِه

دلم در روزهای ۲۰۶ سفید گیر کرده، روزهایی که محسن با دُل دُل می‌آمد سر شاپوری و می‌نشست صندلی شاگرد تا من پشت فرمون بنشینم و برویم تا لواسان. روزهایی که شش صبح به عشق روضه و حال خوبش می زدیم بیرون و نصف شب برمیگشتیم‌ خانه. محسن میگفت «حاجی دهه اول محرم باید روزی سه بار هم دیگر را ببینیم». قرار گذاشته بودیم، بعضی روزهای خاص هم را زیاد می دیدیم، مثلن می آمدیم می‌دیدیم بعد برمیگشتیم خانه یا پی کاری چیزی باز مجدد می‌آمدیم دنبال همدگیر با جواد و بهراد و محمد زیاد ازین کارها می کردیم. دیوانه ای چیزی بودیم واقعن. دلم گیر کرده در باران بلوار صبا آن شبی که هرچه دسته و هیأت می‌آمد داخل حسینیه تمام نمیشد و سفره شام را پهن نمی‌کردند و ما به خودمان فحش می‌دادیم که برای یک قیمه نذری سه ساعت هست که نشسته ایم! هیچ زمان از یادم نمی‌رود، میدان هفت تیر، آن شب که زیر باران زنجیر زدیم و سرما خوردیم. دیروز بودیم، الان هستیم، و‌ فردا؟ نمیدانیم.

میخواهم بگویم این دنیای بی‌وفا‌، یک روزش هم می‌تواند یک عمر بشود، اگر کیفیت داشته باشد. که تو به هرچه بنگری به آن کیفیت میدهی. به یک لبخند، یک بوسه، یک لحظه. فقط تلاش کن حسرت به دل نمانی. ممکن است شکست بخوری. اصلا بگو ببینم مگر چه کسی هست که شکست نخورده؟ اما حسرت از شکست کشنده تر است. حسرت تا مرگ با آدمی می ماند و رهایش نمیکند، حسرت شاید بعد از مرگ هم رهایش نکند. نمیدانم، ولی هرچه هست من از حسرت خوردن بیزارم، از تجربه‌ی گذشته اش هنوز رنج می برم. از خواستن و نرسیدن. نه از خواستن و شکست خوردن. من دارم می‌دوم، الان که در خانه‌ی ۱۴متری‌ام در محله‌ی نِکِر سَن-لامبِر نشسته‌م دارم می‌دوم، گریه می‌کنم و می‌دوم، میخندم و می‌دوم، من هر صبح که بیدار میشوم می‌دوم، شب که می‌خوابم در خواب هم می‌دوم. اصلا وقتی «می‌خواهم» قرار ندارم، نمی توانم ندوم. کسی که «خواستن» را تجربه کرده باشد می فهمد. می دانی، «خواستن» از «دوست داشتن» برایم خیلی سخت تر است و هرچه سخت تر دردش هم بیشتر. و انگار هرچه دردش بیشتر باشد لذت اش هم بیشتر است. آخر لامصب همیشه هم خوب می‌دویدم. در مدرسه خاطرم هست، نه هیکلی داشتم ‌و نه زور زیادی اما خوب می دویدم. در باشگاه همان روزهای اول که کمربند سفید بستم از کمربندهای مشکی هم سریع تر می‌دویدم. هنوز هم همان آدم لاغرِ ظریف هیکل ام اما انقدر می‌دوم که اگر هم نرسیدم حسرت‌ش به دلم نماند و کاش که نماند. درست همین دیروز که با درمانگرم صحبت میکردم فهمیدم که من دارم از همیشه‌ي زندگی ام بیشتر می‌دوم و‌ هر چه بیشتر می‌دوم بیشتر زمین میخورم. راستش من واقعن دیوانه‌ام. هیچ عاقلی بعد از این همه دویدن و زمین خوردن و زخمی شدن -آن هم در مِه- اینطوری نمی‌دود‌. آرام راه می رود، دست کم تا جایی که جلوی پایش را ببیند، نه بیشتر. اما راست‌ش این نیست‌. باز هم به خودم دروغ گفتم، راست‌ش همین است که خانم درمانگر دیشب به من گفت: تو عاشقی. همین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *