Well I’m the kind of love that hurts to look at

صورتم رو با گوشه ی آستین تی شرت سبز راه راهم خشک می‌کنم. نی نوا به رقص و سما رسیده و دیگه میتونم آبغوره‌گیری‌م رو تمومش کنم. ظرف کنار دستم که دانه های گیلاس و یک هسته‌ی آلو توش مونده رو ورمیدارم و میذاریم توی سینک. هنوز نمیدونم شام چی بخورم.

سر راه برگشتنی از کافه از نانوایی سر کوچه یک نصفه باگت سنتی گرفتم، معمولن یک باگت سنتی کامل میگیرم چون برای یک وعده من یک باگت لازمه، بر خلاف فرانسوی ها که اصولا غذاهاشون نان محور نیست. ولی خب آخروقت بود و دیگه نونی نمونده بود جز همین نصفه، شصت سانتیم دادم و خانم نانوا با لبخند ازم خداحافظی کرد و آمدم خانه.

توی کافه که نشسته بودم، دو تا پیرمرد دیگه هم نشسته بودن یکی روبرو یکی کنار دستم، پیرمرد روبرویی قهوه گرفته بود و داشت روزنامه می خواند، کنار دستی هم یک آبجو گرفته بود و داشت رفت و آمد آدم های بیرون از کافه رو نگاه میکرد. حوالی ساعت شش عصر خیابان ها کمی شلوغ میشن و کافه ها هم کم کم از مردمی که از سر کار برمیگردن پر میشن. دیدم پیرمرد منتظر گفتگو است، چون دوربین دستم بود به بهانه‌ عکس شروع به صحبت کردم، گفتم شما ناراحت میشید اگه کسی از شما عکس بگیره. گفت نه برام مهم نیست، من که نه فیسبوک دارم و نه معروفم. گفتم آخه من گاهی از آدم ها عکس میگیرم چون عکاسی خیابانی دوست دارم ولی معمولن اگه از نزدیک ازشون بخواهم بگیرم اجازه میگیرم. گفت آره این روزها آدم ها انقدر که اینور و اونور هستن نگرانن که کسی تصویر بدی ازشون ببینه. مکالمه‌ی قشنگی بود، با یه لبخند خداحافظی کردم و سرم رو برگردوندم به کار خودم، اما نمیتونسم درست کار کنم چون دلم تنگ شده بود.

دلتنگی بنظرم عجیب ترین حس آدمی زاده، هم هست و هم نیست. انگار که همیشه هست، یعنی من از وقتی یادم میاد بوده. نمیشه هم کاریش کرد، نه که نشه، میشه، باید رفت و بغلش کرد، گاهی هم شده، اما وقتی نه میشه بغل‌ش کرد نه میشه دیدش و نه میشه شنیدش فقط میشه نشست و گریه‌ش کرد تا سری بعدی که با لشکر قوی تری سراغت میاد آماده‌تر باشی.

Café Basile – 2 juillet 2020

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *