دَشتی

روزهای اول مهاجرت صغری به این سرزمین آن قدر مشغول به تحصیل و نان شب بودم که اندک فرصتی هم برای گوش دادن موسیقی پیدا نمی کردم. رابطه ام با موسیقی خلاصه میشد به زمان‌های کوتاه پیاده‌روی بین خانه و دانشگاه و یا آخر هفته هایی که چه میشد که تکلیفی یا پروژه‌ای نداشتم و به اصطلاح وکانس بود فرصت میکردم بروم مرکز شهر و در خیابان‌های سرد و خیس اطراف رود سن هدفون به گوش قدمی بزنم.. اون هم کم پیش می ‌آمد بشینم یک آلبوم کامل با دل سیر از پیش‌درآمد تا فرودش را کامل دل بدهم. خیلی هم موسیقی کلاسیک ایرانی گوش نمی‌دادم. باری، حالا اما که این مهاجرت صغری سه ساله شده و من تنها تر (به نوعی) و از زیر فشار درس خارج شدم‌ (و وارد فشارهای بعدی این مسیر طولانی و کوتاه به سمت مقصد شدم) بیشتر با موسیقی دل می دهم و قلوه می گیرم و چندی است که با سه‌تار، این ساز خوش‌حال، همدم شدم. چیزی بلد نیستم و امیدوارم یاد بگیرم اما به قول مرحوم عبادی ناخنی روی این ساز می کشم. از میان این ناخن ها که میکشم بعضی هاش انگار ناخن به دلم میکشم، انگار که این سفره دلم ر باز میکنم، من نه، این ساز. مثل دشتی، که چقدر من دشتی را دوست دارم، دشتی برای من یعنی بی پرده سخن گفتن، به آخر خط زدن. یعنی من دلم تنگ است، میخواهم با تو حرف بزنم. نه که غم باشد و اندوه، نه دشتی برای من اصلا غم انگیز نیست، اما وقتی دلم گرفته یا غم انگیزم دوست دارم دشتی بنوازم و بشنوم، مثل اون روزی که در دشتی برایم حرف زدی..
برای من که مخاطب این موسیقی بودم از سالهای کودکی و پدرم جز شجریان گوش نمیکرد و بعدها هم خودش سالها کلاس آواز رفت و ردیف آوازی را کامل آموخت، امروز گوش دادن به این موسیقی هم لذت دیگری دارد. سالهای قبل انگار انتخاب من نبود، چیزی بود که با من زاده شده بود، مثل مذهب، زبان، فرهنگ و همه چیزهایی که تا حدودی ما در انتخابش خیلی نقشی نداریم (که البته داریم) اما امروز که نه دیگر در خانه ام و یا در سفر که بابا آلبوم های شجریان را یکی یکی پخش کند و بلند بلند همراه با شجریان تصنیف و آواز بخواند، خودم در جایی دور از این فضا انتخاب می کنم که موسیقی کلاسیک ایرانی گوش بدهم. این سالهای مهاجرت صغری یک لطف بزرگ به من داشت که هرچه از جغرافیای فرهنگی م دور شدم بیشتر با علاقمندی‌هایم از فرهنگ ایران در درون خودم آشنا شدم. به قول صادق ایرانِ متحرک شدم.. چون هر جا بری خاکِ ایرانه در ابعاد و مساحتی که پیکرت و ذهنت داره. چون وطن اونجایی نیست که ما درش زندگی می کنیم یا ازش مهاجرت می‌‌کنیم، وطن اونجاییه که در ما زندگی میکنه و وقتی ازش دوریم همونی میشیم که حافظ گفت : مشتاقی و مهجوری …

دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *