سال تحویل

سه شنبه ۲۰ مارس حوالی ظهر از خواب بیدار شدم، تا سال تحویل به وقت اینجا ۵ ساعتی زمان بود. مثل همیشه ی روزهایی که کلاس ندارم، کتری م رو نصفه اب کردم گذاشتم جوش بیاد، برگ های چای گیلان رو با یه تیکه دارچین ریختم توی کتری و گذاشتم روی شعله کم تا دم بکشه، تو این فاصله ی دم کشیدن چایی که معمولا ۲۰ دقیقه طول میکشه مثل همیشه برگشتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم، موبایلم رو ورداشتم و شروع کردم به چک کردن پیام ها و بعد اینتساگرام. توییتر رو پاک کردم، تلگرامم رو هم عوض کردم دیگه تو هیچی گروه و کانالی نیستم، خیلی ها هم شماره م رو ندارن دیگه اون شلوغی قبل رو نداره بهتره. اول برای مامان و بابا پیام دادم و بعد خواهرم که همه از هم دوریم و گفتم که برای سال تحویل بهتون زنگ میزنم. چای ام دم کشید، نون تست رو گذاشتم تو تستر تا داغ بشه و بعد با پنیر و گردو ناشتایی زدم. آماده شدم و مثل همیشه رفتم سر خیابون ویکتور هوگو تا اتوبوس خط ۳۱۲ بیاد و برم دانشگاه، راهی نیست با اتوبوس ۱۰ دقیقه ای میرم، پیاده هم گاهی میرفتم ولی نمیساعتی طول میکشه.

رسیدم دانشگاه و رفتم توی لانژ یه نسپرسو انداختم تو دستگاه و یه قهوه زدم. هنوز ۴ ساعتی تا سال تحویل وقت بود، رفتم کتابخونه تا بشینم تکالیف یکی از کورس های قبلی که مونده بود رو انجام بدم، لپ تاپ رو روشن کردم و نفهمیدم چی شد که دیدم ساعت ۴ هم گذشته و ۵:۱۵ سال تحویله. ماهان یکی از رفقای ایرانی که همون اوایل توی دانشگاه اتفاقی پیداش کردم زنگ زد که کجایی بیا بریم الان سال تحویل میشه، جمع کردم رفتم تو لابی، گفتیم وات تو دو وات نات تو دو؟ هیچی دیگه دیدم اعصابش خورده با کوردینتورشون بحث کرده سر برنامه و شهریه و اینا دم عیدی حالش خراب شده بود. زدیم بیرون دانشگاه. هوا سر بود خیلی ولی آفتابی، اطراف دانشگاه اینجا توی شامپ سوغ مغن، که یعنی باغ بالای رودخونه، جنگل زیاده رفتیم سمت جنگلا که سال تحویل اونجا باشیم، مثلا که چی نمی دونم حالا، ولی نیست چون اینهمه سال عادت کردیم به سال تحویل انگار یه جوری بود که سال تحویل امسال مثلن یه دورهمی یا توجهی نداشته باشیم و بگذره عادی همینجوری! باد میومد، توی همون جنگلا روی یه نیمکت نشسیتم، یه مادری با دوتا بچه کوچیکش هم بودن داشتن بازی می کردن. روی گوشیم زدم یه شبکه ای که فقط ببینم کی سال تحویل میشه، ساعت ۵ و ۱۵ دقیقه و خورده ای ثانیه سال تحویل شد. همو بغل کردیم و روبوسی و تبریک و این داستانا، خیلی حالت غریبی بود، ریز یه مقلب القلوب هم زدم و دیگه گفتیم برگردیم دانشگاه. شب هم قرار بود بریم خونه مصطفی و نگین زوج مهربون ایرانی که اونا رو هم توی دانشگاه اتفاقی پیداشون کردم! ایرانی نیست آخه اینجا همین چهار نفریم. اونا دو سالی هست اینجان و دارن دکتری شون رو می گذرونند. تو راه برگشتنه به دانشگاه تماس گرفتم با مامان و بابا که پیش همه ی فامیل جمع شده بودن و دور هم بودن با همه سلام علیک کردم و تبریک و این داستانا نیمساعتی طول کشید، همینجور سوز میومد و یخ میزدم زیر آفتاب. سر راه یه کیک خریدیم که دست خالی نریم اولین بار خونه دوستامون، نگین فسنجون درسته کرده بود و دلی از عزا درآوردیم خلاصه. شب غریبی بود ولی فهمیدم آدم هرجا باشه همیشه همونجوری هست که بوده، همون حسی رو داره که داشته، همین. سال نو تون مبارک.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *