باران که بند نمی آید اینجا

روز اول ژانويه ٢٠١٨ است، از بخت خوبت شب سال نو را تنها نبودى و با رفقاى سفر كرده به پاريس سپرى كردى و حالا يكى شان تا ساعتى ديگر بليط برگشت به ايران دارد درحالى كه انگار واقعا دودل و ناراحت است كه برگرد. دو ديگر دانشجو به موطن هاشان در شمال و جنوب اروپا مى روند، با آنها خداحافظى مى كنى و قدرى مى نشينى تا باران بند بيايد، باران كه بند نمى آيد اينجا البته، مثل هميشه ى اين دوران كه به هركجاى وطنت كه نگاه مى كنى درد ميكند و زخمش بند نمى آيد. ازآنجا كه موسيقى ايرانى را بر خودت سخت گرفتى كه مبادا غمگينت نكند، بى اختيار با خودت ببار اى باران شجريان را زمزمه مى كنى، گريه ات مى گيرد، پيرمرد ميز كنارى حالت را مى پرسد و مى گويى كه خوبى چيزى نيست. با خودت فكر مى كنى “مادر”، با واتسپ كه هنوز فيلتر نشده تماس تصويرى مى گيرى و يكساعتى حرف مى زنى، دلت آرام مى گيرد. باران هنوز بند نيامده، هوا تاريك مى شود، باز فكر مى كنى به خانواده ات، دوستانت به خانه ات.. جايى كه تا آستانه ى بيست و هشت سالگى ات آنجا بودى ولى هرچه دويدى نرسيدى، نه فقط به چيزى كه مى خواستى، حتى به چيزى كه بايد داشته باشى و نداشتى. باران كه بند نمى آيد پس بلند مى شوى و زير باران مى روى..

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *