ایستگاه پایانی

بعضی تصویر ها و صحنه ها همیشه توی ذهن آدم می مونند. صحنه‌هایی که درست نقطه مقابل احوالات درونی ما پدید میان. وقتایی که خوشحالیم و صحنه ای ناراحتمون میکنه یا وقتایی که تو اوج نا امیدی لبخند به لب و شادی و به دلمون می نشونه. مثل صحنه‌ی پیرزنی که امروز در ورودی متروی انقلاب چند جوراب مردانه به دست داشت و ایستاده منتظر که شاید یکی از ما مسافرهای در عجله که توی اون شلوغی مترو با قدم های تند حرکت می کردیم، یک جفت جوراب ازش بخریم. درست وقتی خوشحال از وضعیتی بودم که دقایقی قبل پشت سر گذاشته بودم و امیدوار به شرایطی که پیش رو داشتم این تصویر توی ذهنم ثبت شد.. اون پیرزن احتمالن تا آخر روز توی همون ایستگاه یا ایستگاه‌های دیگه جوراب به دست ایستاده بود، ولی من به سرعت سوار قطار شدم.. از انقلاب تا تجریش مثل یه فیلم سینمایی بدون دیالوگ گذشت. چراغ های قطار خاموش شد: «تجریش. مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد، لطفا پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید».

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *