برای آزادی او چه کرده ایم؟

سی و نه سال گذشته است، نهم شهریور مثل هرسال سنگین و منجمد است. و من مثل هر سال همین حوالی آشفته ام. چند روزی است که هی می نویسم و هی پاک می کنم. فاصله بسیار است بین آنچه در دل جاری است و آنچه بر کلام می آید. سی و سه سال پیش بود که تازه فهمیدیم که کاری باید بکنیم. دویدیم، نامه نوشتیم، دیدار کردیم، حرف زدیم، اعتراض کردیم، دور هم جمع شدیم و یکصدا آزادی اش را طلب کردیم و فریاد می زدیم، اما مگر صدای ما چقدر بلند بود؟ مگر شنیده می شد؟ اصلا اگر شنیده میشد مگر تاثیری داشت؟ همه ی تلاشمان را کردیم که بیدار کنیم آنها که خودشان را به خواب زدند، اما خیلی طول نکشید که فهمیدیم «بعد از ‘تو’، بیدارها خوابیدند، و خوابِ بیداری دیدند!». سی و نه سال است که مردی گوشه ی زندانی یا شاید در پستویی در زیرزمینی یا چمیدانم شاید هم یوسف وار در اعماق چاهی منتظر است که انسانی سراغش را بگیرید. او که گفته بود «برای انسان گرد هم آمده ایم» حالا سی و نه سال است که یک «انسان» یافت نشده که سراغش را بگیرید.

اين تصوير آخرين عكسى است كه از آقاموسى به جاى مانده. چند روز قبل از  آن ۳۱ آگوست شوم و آن سفر بى بازگشت به ليبى. به چشم هايش خوب نگاه كنيد. انگار رو به روی ما نشسته و با چشمانش به ما می گوید که حالش از همیشه بهتر است، اما ما چه؟ چقدر حالمان خوب نیست. هرچه بالا و پایین کردم روایتی تاثیر گذار تر از روایت دل صدری (پسر بزرگش) که به قلم حبیبه جعفریان نگاشته شده نیافتم: ”یک بار که مثلا خواستم از تو ایراد بگیرم یا شاید می خواستم نشان بدهم بزرگ شده ام گفتم«بابا! این آدمها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی‌کنید بروید ایران؟ آنجا به شما بیشتر نیاز هست.» و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی «خدا گفته بیا و به همینها خدمت کن. به همینها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیتشان باعث شده این طوری بشوند.» تو می دانستی؛ به طرز دقیق و مطمئنی می دانستی کی هستی و چه کار باید بکنی. می‌گفتی «تکلیف»ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده این است و برای آن می‌جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی ولی ادامه می‌دادی و واقعا اتفاقی میافتاد. چیزی در جایی تغییر میکرد و کاری به سرانجام میرسید. اما من چه کار دارم میکنم؟ چه کار کرده ام؟ جوانی من و بزرگسالی‌ام به جست‌وجوی تو گذشته است، به تقلایی که امیدوار بوده ام با آن تو را به خودم و دیگران برگردانم ولی نتوانسته ام؛ «نتوانسته ام»؛ کلمه ای که تو با آن میانه‌ای نداشتی و من به حق یا ناحق فکر میکنم تو در آموختنش به من کم گذاشتی.”

اما من چه كار دارم مى‌كنم؟ چه كار كرده ام؟ براى خودم، براى او..

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

2 نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *