کمی آبغوره گرفتم و به خودم اجازه دادم سوگواری کنم اما تغییری در حالم نیافتم، هنوز نمیدانم چرا. شاید این سوگ را زمان بیشتری و رسم دیگری باید. دارم کتاب «دروغ هایی که به خود می گوییم» جان فردریکسون را میخوانم تا شاید کمک کند بهتر بفهمم چه بر سر …

دیشب به محمد گفتم که چیزی تو قلبم فرو رفته که اگه درش بیارم دردش بیشتره.. هر روزی که میگذره دارم بهتر می فهمم و یاد میگیرم که عشق چه شکلیه. که ارزش من چقدره براش و ارزش اون چقدره برام.. دوست دارم این حرف ها یادم بمونه امشب. مثل …

پلی لیست «while my stomach churns» را پخش می کنم« تو روز میشوی هر شبو صبح میشوی هر روزتو خواب راحتی داریخیال بافیت بد نیستخیال كن كه خواهی رفتهمین كه رفتی و مُردمتلاش كن كه برگردیو در كمال خونسردیمرا به خاک بسپاری» من از سال‌های دور، همان سال های دبیرستان …

کنار پایانه نوبنیاد نگه داشت، دست دادم و از ماشین پیاده شدم. صدای بوق تاکسی ها و ماشین هایی که با سرعت توی اتوبان می تازیدند گوشم را پر کرده بود. بغض گلویم را گرفته بود و وقتی به بالای پل رسیدم داد زدم، تا توانستم داد زدم تا آن …

دلم در روزهای ۲۰۶ سفید گیر کرده، روزهایی که محسن با دُل دُل می‌آمد سر شاپوری و می‌نشست صندلی شاگرد تا من پشت فرمون بنشینم و برویم تا لواسان. روزهایی که شش صبح به عشق روضه و حال خوبش می زدیم بیرون و نصف شب برمیگشتیم‌ خانه. محسن میگفت «حاجی …

صورتم رو با گوشه ی آستین تی شرت سبز راه راهم خشک می‌کنم. نی نوا به رقص و سما رسیده و دیگه میتونم آبغوره‌گیری‌م رو تمومش کنم. ظرف کنار دستم که دانه های گیلاس و یک هسته‌ی آلو توش مونده رو ورمیدارم و میذاریم توی سینک. هنوز نمیدونم شام چی …

لحظه ای که کاریشما از سمت چپ ناگهانی دو دفاع مارو رد کرد و با بیرون پا کنج دروازه بیرانوند رو نشونه گرفت، داشتیم کم کم نا امید میشدیم تا نیمه دوم خطای تو محوطه جریمه و کمک داور ویدویی و پنالتی! پنالتی که نه، آوردگاه خوف و رجا. چیزی …

روزهای اول مهاجرت صغری به این سرزمین آن قدر مشغول به تحصیل و نان شب بودم که اندک فرصتی هم برای گوش دادن موسیقی پیدا نمی کردم. رابطه ام با موسیقی خلاصه میشد به زمان‌های کوتاه پیاده‌روی بین خانه و دانشگاه و یا آخر هفته هایی که چه میشد که …

دعوا به نفع هیچکس نیست و به درد هیچکسی نمی خورد مگر کسی که دچار توهمِ این است که از آن سود خواهد برد. محرم و عاشورا را با دعوا یا جنگ میان حق و باطل معرفی می کنند آنها که درس کربلا را از بنی امیه آموختند! «حق» سرِ …

امروز بهراد داشت برام تعریف می‌کرد: «یه شاگرد دارم حرفاش از صبح رفته رو مخم. یافت آباد می شینند، دختره. نمی دونم چند سالشه فکر کنم ۲۲ اینا. ازیناست که از ۱۸ سالگی کار کرده، الان ۲۰ ملیون پس انداز داره!! خیلی کلا دوست داره از نظر مالی پیشرفت کنه. برای ازدواج هم وضعیت مالی طرف خیلی براش …